1 از 1 1 1 1 (۲)
در قسمت قبل از کودکی شهید مولوی محمد اسماعیل صالحی نوشتیم. در این بخش میخواهیم ادامهٔ زندگینامه، خاطراتی را که با ایشان داریم خدمت تان بیان کنیم. شیفت درس ما در مکتب لیسهٔ حامد کرزی شهر غورغوری بعد از ظهرها بود. هر روز صبح از خانه حرکت میکردیم و سرِزمینهای کشاورزی مان میرفتیم. صبحها تقریبا مشغول کشاورزی و آبیاری مزارع بودیم و بعد ازظهرها با تمام خستگی و کلافگی راهی مکتب میشدیم. هنگام بازگشت از مکتب گاهی خیلی دیر میشد و خود را به زمینهای کشاورزی میرساندیم و همانجا شب را سپری میکردیم و گاهی اوقات پیاده حرکت میکردیم. راه و مسیرمان را همچنان بدون درنگ و توقف ادامه میدادیم که ماشینی میآمد و ما را به هدف مان میرساند، البته هیچگاه برای ماشین انتظار نمیکشیدیم که بیاید و ما را برساند؛ چون احتمال داشت که کاملا تا هنگام غروب از ماشین خبری نباشد و ما از رفتن به خانه محروم گشته و در آن دیار غربت بمانیم. در طول این مدت سه سال که در این مکتب مشغول فراگیری علم بودیم در چاهکنی، کشاورزی، خشتزنی و کارهای مربوط ساختوساز خانهها، موارد مربوط به کشاورزی نیز مهارت حاصل کردیم. هنگامیکه ما به مکتب میرفتیم تهدیدات نیز خیلی زیاد شد، هر روز در گوشهای از شهر انفجاری میشد. دریکی از این انفجارها همصنفیها شهید نیز کشته شدند. راههای رفتنوآمدن مسدود میشد. سربازها و پولیس ما را اذیت میکردند. گاهی اوقات مانع رفتن ما به مکتب میشدند. چندین مرتبه، مکتب ما بخاطر تهدیدات و ناامنیها بسته شد و شاگردان از درس محروم شدند. وضعیت بسیار وخیموبحرانی بود. ولی با این وجود ما درس مان را در این مکتب تا سهسال ادامه دادیم و خواست خدا بود که زنده بمانیم. نکتهٔ دیگر اینکه شهید رحمه الله با وجودی اینکه سن کمی داشت؛ اما شجاع، دلیر و بیباک بود، از چنین حوادث و رخدادها هراسی به دل نداشت. کارهای شاق و دشوار را به عهده میگرفت و آنرا به نحواحسن تکمیل میکرد. نیک به یاد دارم که باری سرِزمین و مزرعه بودم که یکی از چوپانها گوسفندان خود را به مزرعهٔ مان آورد و در مزرعه رها کرد، بنده از آنجاییکه سنم کم بود، سروصدا کردم ولی چوپان به حرفهایم گوش نداد و اعتنایی نکرد و مرا خوب لتوکوب کرده و در نهایت سرم را با سنگی شکست که هنوز هم آثار آن باقی هست؛ وقتی شهید از ماجرا اطلاع یافت فورا او و برادر بزرگترم بدون ترسوواهمه به سراغ چوپان رفتند؛ اما آن وقت دیگر چوپان فرار را بر قرار ترجیح داده بود.
بعد از اینکه شهید رحمه الله مکتب را تا صنف نهم خواند و قصد داشت درس را ادامه بدهد و از سوی دیگر در شهر غرغری ممکن نبود به هدف خود برسد؛ لذا باروبنه سفر را بسته و همراه با برادربزرگترمان محمد ابراهیم به طرف مرکز ولایت نیمروز، شهر زرنج حرکت کردند.
ادامه دارد.....
_____________________________
✍️ ༺محمد اسحاق صالحی༻
╗═══════════╔
꧁✶برادران صالحی✶꧂
╝═══════════╚
برچسب:
نویسنده: مهسا پورعلی